برسنگ قبرم بنویسید خسته بود
اهل زمین نبود نمازش شكسته
بود
بر سنگ قبر من بنویسید شیشه بود تنها از این
نظر كه سراپا شكسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید پاك بود چشمان او كه
دائماً از اشك شسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید این درخت عمری برای هر
تبر و تیشه دسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید كل عمر پشت دری كه باز
نمی شد نشسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید تنها ترین تنها
منم...
نوشته شده توسط پژمان در چهارشنبه پنجم مهر 1391 |

اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت ساده است
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جــاده است
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویــــــــاها
بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیــــــــا
نوشته شده توسط پژمان در شنبه یکم مهر 1391 |

روزگار ما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی دل ما را نداشت
پیش پای ما سنگی گذاشت
بی خبر از مرگ ما پروا نداشت
آخر این غصه هجران بودو بس
حسرت رنج و فراوان بودو پس......
نوشته شده توسط پژمان در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 |
<<به نام خدای عاشقا>>
روزگارم بد نیست غم كم میخورم
كم كه نه هر روز كمكم میخورم
عشق از من دورو پایم لنگ بود
غیمتش بسیار دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
شیشه گر افتاد هر دو دستم بسته بود
چند روز یست كه حالم بد نیست
حال ما از این و آن پرسید نیست
گاه بر زمین زل میزنم گاه بر حافظ تفعل میزنم
حافظ فرزانه دل فالم را گرفت یك غزل آمدوحالم را گرفت
مازیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه ماپنداشتیم
نوشته شده توسط پژمان در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 |
دلمان خوش است که مینویسم
و دیگــران می خـواننــد
و عــده ای می گـوینــد
آه چـه زیبــا و بعضــی اشـک می ریــزند
و بعضــی مـی خنــدنـد
دلمــان خـوش اســت
به لــذت هــای کــوتـاه
به دروغ هــایی که از راســت
بـودن قشنــگ تـرند
به اینکــه کســی برایمــان دل بســوزاند
یـا کســی عاشقمــان شــود
با شــاخه گلی دل می بنــدیـم
دلمــان خـوش می شــود
به بـرآوردن خـواهشــی و چشــیدن لـذتـی
و وقــتی چیـــزی مـطابـق مــیل مــا نبــود
چقـــدر راحـت لگـــد می زنیـــم
و چــه ســــاده می شـکــنیم
همــــه چیـــز را
نوشته شده توسط پژمان در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 |
چند روزی هست ، حالم ديدينی اس
حال من از اين و آن پرسيدنی است
گاه بر روی زمين زل ميزنم !
گاه بر حافظ تفال ميزنم !
حافظ ديوانه فالم را گرفت !
يک غزل آمد که حالم را گرفت
ما ز ياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
نوشته شده توسط پژمان در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 |
خدايا
عاشقم کردو کنار من نمي مونه
داره دل
ميکنه ميره ديگه ميگه پشيمونه
خدايا
عاشقم کردو حالا از بودنم سيره
دل بي
رحم اون حالا يه جاي ديگه اي گيره
خودش با
من نمي مونه ميگه قسمت ما اينه
ميذاره
گردنه تقدير گناهش رو نمي بينه
چه سال نحسيه امسال چه روزاي بدي
دارم
آهاي
تقويم پر پاييز ازت بيزاره بيزارم
تو
تعبير کدوم خوابي کدوم کابوس بي پايان
چقد دل
ميبري ساده چقد دل ميکني آسون
کدوم
مهمون ناخونده منو از قلب تو رونده
نگاتو
کي ا?
نوشته شده توسط پژمان در سه شنبه هشتم آذر 1390 |
بدترين شكل دل تنگي اينكه پيش اوني كه دوسش داري باشيو ولي بدوني هيچ وقت بهش نمي رسي
نوشته شده توسط پژمان در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 |
گاهي بايد ارامش كسي رافروريخت تنها براي اينكه بفهمدتنها نيست
نوشته شده توسط پژمان در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 |
زندگي حكمت اوست چند برگي راتوورق خواهي زد مابقي را قسمت
...
نوشته شده توسط پژمان در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 |